چشمه بلقیس در دهدشت
اینجا رو خیلی دوس دارم چون کلی خاطره بامزه وقشنگ از این چشمه واون حوض دارم از شش سالگی تا الان که ۲۵ ساله شدم .
اینجا رو خیلی دوس دارم چون کلی خاطره بامزه وقشنگ از این چشمه واون حوض دارم از شش سالگی تا الان که ۲۵ ساله شدم .
دختر لر اولین فیلم ناطق فارسی همیشه اولین تجربه ها شیرین است عشق جعفر وگلنارهم شیرین بود .
عاشق شدن درمقابل دوربین و به طور غیر واقعی را درایران برای اولین بار روح انگیز سامی نژاد وعبد الحسین سپنتا تجربه كردند.(منظورم از در ایران از لحاظ موقعیت مكانی نیست چون فیلم درهندوستان ساخته شده)
بعد از انها هزاران نفر درمقابل دوربین ها مختلف در ایران به طور غیر واقعی عاشق شدند ونقش های عاشقانه بازی كردند. ولی اولین تجربه از همه جذاب تر وشیریتن تر بود
نكته ی جالب در این فیلم این است كه نقش اول این فیلم یعنی نقش جعفر را خود نویسنده(عبد الحسین سپنتا) بازی كرده است.
سپنتا چهارم خرداد ماه سال 1286 شمسی در تهران متولد شد و به ترتیب دانش آموخته مدرسه سن لویی، مدرسه زرتشتیان تهران، استیورت تهران، استیورت مموریال كالج اصفهان و كالج آمریكایی تهران شد
وی فعالیت خود ر با روزنامه نگاری اغاز واولین روزنامه اش رادر سال 1307 با عنوان" دورنمای ایران" در بمیئی منتشر كرد.
تجربه كرد.
ترجمه متون، انتشار هفته نامههای مختلف و ساخت فیلمهای مستند از جمله تجربیات جنبی سپنتا است. او را از نام آوران سینمای ایران میدانند كه در سال 1348 در اصفهان در گذشت .
واما درمورد صاحب نقش گلنار ینی روح انگیز سامی نژاد اولین بازیگر زن ایرانی اولین زن ایرانی ای كه توانست نقش بازی كند وجلوی دوربین برود.
دختر لر دختری كه اصلا لر نبود. سامی نژاد در سوم تیرماه سال 1295در بم متولد شد . نام اصلی او صدیقه میباشد. او در فیلم دیگری به نام شیرین وفرهاد در سال 1312 بار دیگر با سپنتا همكاری كرده است .
این هم یک نوع از پوشش لباس محلی دختردهدشتی(لر)


روزگار سختی است ...........!
آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران !
جوی های روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف !
خورشيد گرم است و سوزان .. ماه بی خيال و فروزان !
می دانم . من می دانم . تو هم می دانی ... همه می دانند ... روزگار عجيبی است !
انسانها در ميان خرابه هايی که زيبايشان می نامند می زیند و به آن عشق می ورزند .
و اينچنين بر حقارت خود دامن می زنند ...
و من به دور از هياهوی آدمک های دل خوش ... همچنان در خود فرو می روم .
هر چه بيشتر در ميانشان می زيم دورتر می شوم و غربيه تر !
آری ... معصوميت كودكيهايم گم شده است ،
اما من هنوز هم همان كودك عاشقم و ساده دل !
و همچنان در انتظار ،
در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقی ،
كه مرا از خود و خويشتن ها برهاند و به سر منشا خود بازگرداند .
و رسیدن به خدایی که در این نزدیکیست ...
من اينجا تنها ماندم ،
خدایا مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار ،
مرا به باد های تندِ رهاکننده ی گويا ... مرا تا هميشه به باران شوينده بسپار .
پروردگارا ، انتظار سخت ترين مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای !
مرا ...... ببـــــــر .
گل سرخي براي محبوبم
" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.
برگرفته از وبلاگ دوست نازنینم :http://parastoo-love.blogfa.com/
روزي خورشيد و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به دیگری ابراز برتري ميكرد، باد به خورشيد مي گفت كه من از تو قويتر هستم، خورشيد هم ادعا ميكرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بياييم امتحان كنيم، خب حالا چه طوري؟
ديدند مردي در حال عبور بود كه كتي به تن داشت. باد گفت كه من ميتوانم كت آن مرد را از تنش در بياورم، خورشيد گفت پس شروع كن. باد وزيد و وزيد، با تمام قدرتي كه داشت به زير كت اين مرد مي كوبيد، در اين هنگام مرد كه ديد نزديك است كتش را از دست بدهد، دكمه هاي آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبيد.
باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بيرون بياورد و با خستگي تمام رو به خورشيد كرد و گفت: عجب آدم سرسختي بود، هر چه تلاش كردم موفق نشدم، مطمئن هستم كه تو هم نمي تواني.
خورشيد گفت تلاشم را مي كنم و شروع كرد به تابيدن، پرتوهاي پر مهرش را بر سر مرد باريد و او را گرم كرد.
مرد كه تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعي در حفظ كت خود داشت ديد كه ناگهان هوا تغيير كرده و با تعجب به خورشيد نگريست، ديد از آن باد خبري نيست، احساس آرامش و امنيت كرد.
با تابش مدام و پر مهر خورشيد او نيز گرم شد و ديد كه ديگر نيازي به اينكه كت را به تن داشته باشد نيست بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذيت او مي شود. به آرامي كت را از تن بدر آورد و به روي دستانش قرار داد.
باد سر به زير انداخت و فهميد كه خورشيد پر عشق و محبت كه بي منت به ديگران پرتوهاي خويش را مي بخشد بسيار از او كه مي خواست به زور كاري را به انجام برساند قويتر است.
باز هم عشق بی منت ( برتر ) است
لحظه اكنون ،
تنها لحظه ايست ،
كه ما براي زيستن در اختيار داريم
هر گامي كه بر مي داريم ،
هر نفسي كه مي كشيم ،
مي تواند سرشار از آرامش ، شادماني و وجد باشد.
تنها كافيست كه در لحظه اكنون بيدار و زنده باشيم.
شما به تماشاگه رازهاي شگفت زندگي دعوت شده ايد ،بنابراين ،درنگ كنيد و به تماشا بايستيد.
براي ديدن زندگي ،بايد در زندگي حاضر بود.
دريا ، درياست.
زيرا ظرفيتي دريايي دارد.
درنگ كنيم ،
دل دريايي خويش را ببينيم و دريا شويم.
با دم خويش ، بدنم را آرام مي سازم ،
با بازدم خويش لبخند مي زنم.
در لحظه اكنون ساكن مي شوم ،
و مي دانم كه اين لحظه ،
لحظه اي است گرم و شگفت.
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
بر تن خورشید می پیچد به ناز
فریدون مشیری
ای امید نا امیدی های من
چادر نیلوفری رنگ غروب
تک درختی خشک در پهنای دشت
تشنه می ماند در این تنگ غروب
از کبود آسمان های روشنی
می گریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
می چکد از ابرها باران نور
می گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ می گیرد به بر
باد وحشی می دود در کوچه ها
تیرگی سر می شکد از بام و در
شهر می خوابد به لالای سکوت
اختران نجوا کنان بر بام شب
نرم نرمک باده مهتاب را
ماه می ریزد درون جام شب
نیمه شب ابری به پهنای سپهر
می رسد از راه و می تازد به ماه
جغد می خندد به روی کاج پیر
شاعری می ماند و شامی سیاه
دردل تاریک این شب های سرد
ای امید نا امیدی های من
برق چشمان تو همچون آفتاب
می درخشد بر رخ فردای من
بیابان تا بیابان در غبار است
چراغ چشم ها در انتظار است
بار هر بیابان را سواری است
غبار این بیابان بی سوار است
فریدون مشیری

کاش همتون مثله این دختر عرضه داشتین فقط ناز وغروعشوه بلد نبودید
یه کم عرضه بابا همش که نباید ما جون بکنیم
پس شما چی.

آمدنت را خوب يادم نيست.بي صدا آمدي بي آنکه من بدانم
و بي اجازه ماندي بي آنکه من بخواهم! اما اکنون که
با ذره ذره ي وجودم ماندنت را تمنا مي کنم قصد سفر
داري؟ تو اي مهمان ناخوانده ي قلبم بمان با من که
ماندنت را سخت دوست دارم
دوستت دارم
شبي از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لهجه گلهای صدا کردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از جستجو در كوچه هاي آبي احساس، تو را ازبين گلهايي
كه در تنهايي ام روييده بود با احساس جدا كردم.

فريب ما مخور آقا دروغ ميگیم
به جان حضرت زهرا دروغ ميگیم
چه ناله اي؟ چه فراقي؟ چه درد هجراني؟
نيا! نيا! گل طاها دروغ ميگیم
زبان سخن ز تو گويد ولي براي مقام
به پيش چشم خدا هم دروغ ميگیم
كدام ناله غربت؟ كدام درد فراق؟
قسم به ام ابيها دروغ ميگیم
خلاصه اي گل نرگس! كسي به فكر تو نيست
و ما به وسعت دريا دروغ ميگیم
درست جمعه ها قلبم از فراقت مثل لاله ای که زیر پا له شده بیقراری میکنه
وقتی غروب میشه و میبینه که این هفته هم تموم شد و نیومدی دلم انقد تنگ میشه واست که میخواد قفس سینه رو بشکافه و لب باز کنه و بگه که چقد دوست داره بگه که بامرام بازکه نیومدی بگه که بازم باید صبر کنم؟
.
.
.
بگه که این دله و این دیگه دل نیست
بگه که این دیگه دل نمیشه
این دل ما.. دل نمیشه

امضا: یک دروغگو!

هر دو شناوریم در امواج تقدیر
اما آیا چنین همسان و همراه
کاش می دانستم
کاش این همه فاصله نبود
باید لحظه ای کنار صخره ای بایستیم
آن زمان آبشارمان را خواهیم یافت
پرنده را در آسمان باید دید
موج را باید شکست
با آن به بیکران ها باید رفت
آورد زن خوش صورت دریا را
آن که عشق را هبه خدا می داند
وخود را هبه من.
.

نازی : بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه
می گم که خلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه
و قشنگتر اینه که
یادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره
راسی راسی ؟ یه روزی
اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه
اون وقت بشر چکار کنه ؟
من : هیچی نازی
دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوریم
وقتی آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر
لباسارو می کنه و با هلهله
از روی آتیش می پره
نازی : دوربین لوبیتل مهریه مو
اگه با هم بخوریم
هلهله های من وتو
چطوری ثبت می شه
من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش می کنند
عکسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه
نازی : رنگی یا سیاه سفید ؟
من : من سیاه و تو سفید
نازی : آتیش چی ؟ تو آبا خاموش نمی شن آتیشا
من : نمی دونم والله
چتر رو بدش به من
نازی : اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزیز دل من ‚ آدم بود
دروغ
روزي دروغ به حقيقت گفت : ميل داري با هم شنا کنيم ؟ حقيقت ساده لوح
پذيرفت و گول او را خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند . حقيقت لباسش را در
آورد .
دروغ حيله گر فوراً لباسهاي او را پوشيد . از
آن روز به بعد هميشه حقيقت عريان و زشت است و دروغ در لباس حقيقت زيبا و
فريبنده ...!

در چشمانت گم می شوم وقتی مرا نگاه می کنی به تن عریان تو میان گلبرگ و نسیم غرق می شوم
و چشمان تو هر گاه از من خسته می شود نگاهش را می دزد قلبم در نگاهت جا می ماند
و من در حسرت چشمان تو می سوزم
کاش دنیا چشمان تو بود.......
این شعر و خیلی دوست دارم چون تو برام فرستاده بودی
خیلی بهت احتیاج دارم و تو نیستی ومن بازم تنهام کاش اون روز دلت رو نمی شکستم ازت معذرت می خوام
و دست تو پس نمی زدم عذاب وجدان داره منو خفه می کنه که چرا این کارو کردم
کاش می شد زمان رو به عقب برگردونم و.................


ترک برداشته خاطره هایم روزهایم شب هایم که آیا به راستی به دنبال کدامین حقیقتم یا ما وهمی بیش نیستیم وهویت وجودیمان تنهای تخیلی فانتزی وزیبا از یک ذهن شکست خورده است به راستی چه زیبا بود اگر همش زایده ذهنش بودیم.
آسمان پر شد از خال پروانه های تماشا
عکس گنجشک افتاد در آب های رفاقت
فصل پرپر شد از روی دیوار در امتداد غریزه
باد می آمد از سمت زنبیل سبز کرامت
شا خه ی مو به انگور مبتلا بود
کودک آمد
جیب هایش پر از شور چیدن ...
نيمه شب بود. از سر و صداي زياد همه جمع شده بودند. يكي از زنداني ها گويي ديوانه شده بود.چهار زانو نشسته بود، اشك مي ريخت و سرش را به زمين مي كوبيد. بالاي سرش طناب داري بود كه با بريده هاي پتويش درست كرده بود و روبرويش نيز قرآني باز روي زمين بود. وقتي نگاهش به قرآن مي افتاد بر شدت گريه اش افزوده مي شد.
زندان بان رسيد. گفت كسي نزديكش نشود. سپس از زندانيان پرسيد آيا مرد ديوانه دوستي دارد؟ يكي از زندانيان گفت: اسمش محمده . دوستي نداره . من بهش كتاب مي دم بخونه. خيلي ساله كه اينجا زندانيه ولي تا حالا ازم قرآن نخواسته بود. مي گن قبل از اينكه زنداني بشه خيلي مومن و با خدا بوده اما تو اين سالها بيشتر كتاباي صادق هدايت و از اين جور چيزا مي خوند. امشب بهم گفت مي خوام اين شب آخري رو قرآن بخونم. من نفهميدم چي ميگه فكر كردم لابد قراره آزاد بشه. بهش اين قرآن رو دادم...
زندان بان با احتياط به سمت زنداني ديوانه رفت و گفت مي خواستي خودكشي كني؟ زنداني حرفي نزد . هق هق گريه مي كرد. بعد از اندكي مكث با دستش آيه اي را نشان داد اما گريه امانش نداد حرفي بزند:
" يونس در شكم ماهي به عبادت پرداخت و اگر اين كار را نمي كرد تا قيامت در آنجا باقي مي ماند"
در میان كوچه باران تند می بارد
كودكی با بادبادكهای رنگینش
ایستاده زیر یك طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترك میگوید
می توان بر جای باقی ماند
در كنار پرده ‚ اما كور ‚ اما كر
می توان فریاد زد
با صدایی سخت كاذب سخت بیگانه
دوست می دارم
می توان در بازوان چیره ی یك مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره ی چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان دربستر یك مست ‚ یك دیوانه ‚ یك ولگرد
عصمت یك عشق را آلود
می توان با زیركی تحقیر كرد
هر معمای شگفتی را
می توان به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به كشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
می توان یك عمر زانو زد
با سری افكنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سكه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یكسان داشت...
به قول یکی: از بانو فروغ وام گرفته ام...
گفتنی های بی دلیل را آرامشی کذب است
امشب نفرت از نفسهای دروغین دارم
طناب بیاورید!
شب موعود است!
روحی مرده منتظر اوست
جسدی هوای روحش را کرده...
روزي كه به دنيا آمدم صدايي در گوشم طنين افكند كه تا اخر عمر با من خواهد ماند! گفتم كيستي؟ گفت : غم . خيال ميكردم غم نام عروسكي است كه ميتوان با آن بازي كرد. ولي حالا فهميدم كه : خود عروسكي هستم بازيچه ي دست غم...
تاريکه ، اما چشمام چيزی که می نويسم رو می بينه ، همين کافيه . حتی اين که کسی بخونه يا نخونه هم ديگه مهم نيست . من دارم می نويسم و می خونم ، همين کافيه.
هر شب با خلاء یک روز ، و هر روز به امید شب ... وگاه هر شب در انتظار صبح ... و روزها فقط می گذرند ... مرا میگزارند ... با خود نمیبرند ساعت های بی تفاوتی عاقلانه . ایست زمان . خستگی کلمات . حمام در تاریکی . لذت افراط و تفریط .
. دیشب خواب دیدم شب بود توی یک قبرستون ... توی لجن ... منو از اینجا ببر . انگار دیگه تلاش کردن واسه هیچ چیز دیگه ای مهم نیست . یکی با چشمهای سفیدش داره دنبالم می کنه ، دیوارا دارن هر هر می خندن . همیشه احساس می کنم زیر پام داره خالی میشه یا این سقف همین الانه که بریزه پائین ..
می خواستم،اما نمی توانم که اين حس را با تو تقسيم کنم...
من هر لحظه مچاله تر می شوم،و کيست که نداند که در اين جلبک ها هم تاب ماندن ندارند.
حرکتی آسوده در ماورای تاریکی
تاریکی آغشته به رویاهای خیال انگیز
رویاهای غرق شده در کابوس خواب
کابوس آینده در نهایت اندوه
حضور اندوه در معنای زندگی
زندگی در تمامی ناامیدی
ناامیدی مفرط در ابتدای حرکت به سوی هدف
هدفهای پوچ در دایره اندیشه
فوران اندیشه های سیاه در گیجی عقل
تفکر معیوب عقل در گیرو دار احساس
آغاز جنبش نامحسوس احساس در قلبی مرده
مرگ قلب در افسوس های گذشته
انفجار افسوس های گذشته و آینده در حال
مرگ حال در حرکت های بی دلیل
حرکتی آسوده در ماورای تاریکی
آنانکه روزگاری آرزومند آرزوهایشان بودم چونان آرزوهایم را بر باد دادند که .... فصل ها در گذرند ....بهار ... تابستان ... پاییز ... زمستان . از هم پیشی میگیرند و هر کدام رو به سوی فرداهایی که آرزویش را دارند در عبورند.هر کدام در آرزوی وصال به دیگری اند هر چند سرانجام به نابودی خودشان میرسند. من در آرزوی رسیدن به توام ، تو در آرزوی رسیدن به که ای ؟؟؟ 
همه عالم تن است و ایران دل نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد دل ز تن به بود یقین باشد
(از هفت پیکر نظامی)
دل ما لایق اینکه بندازیش زمین نبود



ماه
رنگ تفسیر مس بود
مثل اندوه تفهیم بالا می آمد
سرو
شیهه بارز خک بود
کاج نزدیک
مثل انبوه فهم
صفحه ساده فصل را سیاه می زد
کوفی خشک تیغال ها خوانده می شد
از زمین های تاریک
بوی تشکیل ادرک می آمد
دوست
توری هوش را روی اشیا
لمس می کرد
جمله جاری جوی را می شنید
با خود انگار می گفت
هیچ حرفی به این روشنی نیست
من کنار زهاب
فکر می کردم
امشب
راه معراج اشیا چه صاف است
فریدون فروغی
زمستان حکایت آدم های سرد تلخ آنهای که حوصله خوردن چای سرد را ندارند ومن تنفرم از سرما به اندازه خوردن پیتزا میمونه زاده ظهر تابستانم .آتش را حرارت وجنب وجوش را دوست دارم دلم نمیخواهد مدت زیاد در خانه بمانم تا درو دیوار از من بدشون بیادبدم بیاید یاسوج زمسنانی طاقت فرسا دارد و من از این طاقت خوشم نمیاد واکثرا فصل زمستان رو به دهدشت وجنوب پناه میبرم تا شاید بتوان بوی از گرما درونم را انجا بیابم .


نازی : بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه
می گم که خلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه
و قشنگتر اینه که
یادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره
راسی راسی ؟ یه روزی
اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه
اون وقت بشر چکار کنه ؟
من : هیچی نازی
دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوریم
وقتی آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر
لباسارو می کنه و با هلهله
از روی آتیش می پره
نازی : دوربین لوبیتل مهریه مو
اگه با هم بخوریم
هلهله های من وتو
چطوری ثبت می شه
من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش می کنند
عکسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه
نازی : رنگی یا سیاه سفید ؟
من : من سیاه و تو سفید
نازی : آتیش چی ؟ تو آبا خاموش نمی شن آتیشا
من : نمی دونم والله
چتر رو بدش به من
نازی : اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزیز دل من ‚ آدم بود
از حسین پناهی

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
رهرو منزل عشقیم و ز سرحدّ عدم
تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم
سبزه ی خطّ تو دیدیم و زبستان بهشت
به طلب کاری این مهر گیاه آمده ایم
با چنین گنج که شد خازن او روح امین
به گدائی به در خانه ی شاه آمده ام
لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست
که در این بحر کرم غرق گناه آمده ایم
آبرو می رود ای ابر خطا پوش ببار
که به دیوان عمل نامه سیاه آمده ایم
حافظ این خرقه ی پشمینه بینداز که ما
از پی قافله با آتش آه آمده ایم
حافظ