باغ اینه

چراغي به دست‌ام چراغي در برابرم.
من به جنگ  سياهي مي‌روم.
گهواره‌هاي  خسته‌گي
از کشاکش رفت‌وآمدها
بازايستاده‌اند،
و خورشيدي از اعماق
کهکشان‌هاي  خاکسترشده را روشن مي‌کند.

فريادهاي  عاصي‌ي  آذرخش

هنگامي که تگرگ
در بطن  بي‌قرار  ابر
نطفه مي‌بندد.
و درد  خاموش‌وار  تاک 

هنگامي که غوره‌ي خُرد
در انتهاي  شاخ‌سار طولاني‌ي  پيچ‌پيچ جوانه مي‌زند.
فرياد ِ من همه گريز از درد بود
چرا که من در وحشت‌انگيزترين
شب‌ها آفتاب را به دعائي نوميدوار
طلب مي‌کرده‌ام

تو از خورشيدها آمده‌اي از سپيده‌دم‌ها آمده‌اي
تو از آينه‌ها و ابريشم‌ها آمده‌اي.

در خلئي که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد  تو را به دعائي
نوميدوار طلب کرده بودم.
جرياني جدي
در فاصله‌ي  دو مرگ
در تهي‌ي  ميان  دو تنهائي

نگاه و اعتماد  تو بدين‌گونه است!
شادي‌ي تو بي‌رحم است و بزرگ‌وار
نفس‌ات در دست‌هاي خالي‌ي من ترانه و سبزي‌ست
من
برمي‌خيزم!
چراغي در دست، چراغي در دل‌ام.
زنگار ِ روح‌ام را صيقل مي‌زنم.
آينه‌ئي برابر آينه‌ات مي‌گذارم
تا با تو
ابديتي بسازم.

ویا

اگر رویایی در دل داری ،

 

به دنیا بیاورش و آن را زندگی بخش .

 

چه بسیار گنجینه هایی که تنها از آن ما هستند ،

 

و هرگز بستری برای رشد نمی یابند .

 

هر یک از ما موهبتی بی همتا در خود دارد ،

 

که باید آن را به دنیا بیاورد .

 

مقصود ما در زندگی شکوفا ساختن چنین موهبتی است .

 

حتی اگر تنها شمار اندکی از ما آن را پیشکش کنند ،

 

باز دنیا ، دنیای بهتری برای زیستن خواهد بود .

بوسه

گفته بودم كه اگر بوسه دهي توبه كنم كه دگر باره از اين گونه خطاها نكنم
بوسه دادي و چو برخواست لبم از لب تو
توبه كردم كه دگر توبه بي جا نكنم


من در بهار    با عطر لاله ها     با شعر غنچه ها         با اشک عاشقان

 

             یاد از تو می کنم

             من در حریم باغ   در دشت پرشکوه   به انتظار یک بوسه

      یاد از تو می کنم

       اگه یک روز رفتی و بر نگشتی! بهت قول نمیدم منتتظرت       

           بمونم      اما      ازت خواهش میکنم بیا و یک شاخه گل رو  

          قبرم بذار