دروغ

 

روزي دروغ به حقيقت گفت : ميل داري با هم شنا کنيم ؟ حقيقت ساده لوح

پذيرفت و گول او را خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند . حقيقت لباسش را در

 آورد .

 دروغ حيله گر فوراً لباسهاي او را پوشيد . از

آن روز به بعد هميشه حقيقت عريان و زشت است و دروغ در لباس حقيقت زيبا و

 فريبنده ...!

در چشمانت گم می شوم وقتی مرا نگاه می کنی به تن عریان تو میان گلبرگ و نسیم غرق می شوم

و چشمان تو هر گاه از من خسته می شود نگاهش را می دزد قلبم در نگاهت جا می ماند

و من در حسرت چشمان تو می سوزم

                                                            کاش دنیا چشمان تو بود.......

 این شعر و خیلی دوست دارم چون تو برام فرستاده بودی

خیلی بهت احتیاج دارم و تو نیستی ومن بازم تنهام کاش اون روز دلت رو نمی شکستم ازت معذرت می خوام

و دست تو پس نمی زدم عذاب وجدان داره منو خفه می کنه که چرا این کارو کردم

کاش می شد زمان رو به عقب برگردونم و.................