عشق

عشق..

اي كه ميپرسي نشان  عشق چيست..عشق چيزي جز ظهور مهر نيست..عشق يعني روح را آراستن..بيشمار افتادن و بر خاستن..عشق يعني گل بجاي خار باش..پل بجاي اينهمه ديوار باش..عشق يعني  يك نگاه آشنا..ديدن افتادگان در زير پا..تاتواني دل بدست آورده باش..در دل آزرده  منزل كرده باش..عشق يعني ساقي كوثر شدن..بي سر و بي دست و بي پيكر شدن ..عشق را ديدي خودت را خاك كن.. سينه ات را در حضورش چاك كن.. عشق يعني مشكلي آسان كن..دردي از درمانده اي درمان كني..عشق يعني خويشتن را نان كني..مهرباني را چنين ارزان كني..عشق يعني نان ده و از دين مپرس..در مقام  بخشش از آيين مپرس..عشق يعني گر نداري دين پس آزاده باش..هر چه بالاتر روي افتاده باش..هركه با عشق آشنا شد مست شد..وارد يك راه بي بن بست شد..هركجا عشق آيد و ساكن شود..هر چه ناممكن بود ممكن شود ..در جهان هر كار خوب و ماندنيست..رد پاي عشق در آن ديدنيست

سوختم

سوختم

باران بزن شايد تو خاموشم كني

شايد امشب سوزش اين زخم ها را كم كني

اه باران من سراپاي وجودم اتش است

پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني

 

باز هم تنهایی

چرا وقتی كه آدم تنها می شه
غم و غصه اش قد يك دنيا می شه


ميره يك گوشه پنهون می شينه
اونجا رو مثل يه زندون می بينه


غم تنهايی اسيرت می كنه
تا بخوای بجنبی پيرت می كنه


وقتی كه تنها می شم اشك تو چشام پر می زنه
غم میاد يواش يواش خونه ی دلم در می زنه


 

غربت دستانم را با که شریک شوم

بعد از تو من ماندم و خلوتي بيرنگ
و تصوير جسدي عمود و عبوس در اينه
و چند نخ سيگار كه دراز به دراز افتادند تا در غربت دستان لرزانم شريك شوند

 

تاریکی

راهی نیست جز عریانی

به کدامین سایه پناه برم از تیغ تند آفتاب

شرم را در کدامین کوچه گم کنم که در آن شهوت یافت نشود

ستاره را به چه قسم دهم تا روشنای ستاره را بر من مستور سازد

با کدامین شاخه وبرگ عورتم را پنهان سازم خال آنکه در شگم گندم ممنوعه باشد

فرود آی از زمین که زمین هم جایه تو نیست

....................

کاظمی جو     آبان ۸۶

قلب شکسته

کهنه فروش داد ميزنه چراغ شکسته ميخريم .....کفشاي پاره

ميخريم .... اسباب کهنه ميخريم ..... بي اختيار دادميزنم : کهنه

فروش قلب شکسته ميخري ؟؟؟

و تواصوا بالصبر ...

 

نه در بیابانم نه تشنه ، اما ... سراب می بینم گیج، سردرگم نمی دانم... به هر سو که می نگرم تو را می بینم ! رحم کنید دیدگان من بر دل تنگم رحم کنید . اشک هایم فاصله ی بین چشمهایمان را فریاد می کند. و تواصوا بالصبر ... با کدامین نفس

خدا کجاست؟

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.

مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛

 و درخت‌ زير لب‌ گفت:

 ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي.

 كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.

 مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.

 و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.

 مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.

 هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست.

مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود،

 اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود.

به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد.

 جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.

درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.

 زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.

 مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.

 درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.

 درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري.

 اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست.

و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت.

دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت:

هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي! درخت‌ گفت:

 زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم و

 

پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.

انتظار

انتظار می کشم و باز انتظار می کشم؛ کار دیگری جز انتظار ندارم. انتظار برای آن چیزهایی که آرزوهایم را ساخته اند. انتظار برای روزهای بهتر، انتظار برای پایان تیرگی ها، انتظار برای گفتن حرفهای نگفتهای که راه گلویم را سد کرده اند، انتظار برای پایان یافتن خاموشی فریادهایم، انتظار برای شنیدن صدایی عاشقانه از میان تیرگی شب، انتظار برای پایان روزمره گی ها، . . .

چه مفهوم آشنایی دارد انتظار! اما چقدر ناتوانم در بیانش.

بی هدف و سردرگم در بین کلمات و حروف در جستجویم تا شاید بتوانم این احساس بی پایان را معنا کنم، اما چه می شود. بعضی از چیزها را باید تجربه کنی تا معنایش را بدانی.

نمی دانم کدام احساسم، کدام جریان خیالم، کدام پرواز رویایم، برای بار آخر نجاتم خواهد داد؛ و مرا از این انتظار مرگبار و بی پایان رها می سازد و جاده های بی سرانجام گم شده درمه پیش رویم را سرانجام می بخشند.

چه سردرگم و بی هدف در پی آرزوهایم مشتاقانه می دوم ، بدون دانستن آخر راه به پیش می روم ؛ پیش رفتنی در ورطه تنهایی ، در سکوت مرگ آوری که نهایت خط را برایم رقم خواهد زد؛

کی به پایان می آید این تشنگی جانسوز و طاقت فرسا؟ کی تمام می شود شب ظلمانی هجرت ، کی خورشید از ورای ابرها، رقص کنان بیرون می آید و مرا به مقصد گمشده ام رهنمون می سازد.

کی به انتها می رسد این همه انتظار؟ نمی دانم چه میخواهم بگویم و نمی گویم! چون نمی توانم و زبانم ترسان است؛ ترسان از نکوهش ها، از ملامتهایی که مرا خواهند درید. همه چیز را می بینم و نمی بینم ، می دانم و نمی دانم، می خواهم و نمی خواهم اما میخواهم تا سکوتم را فریاد بزنم.