همیشه

هنوز همیشه هرگز

هزار سال به سوی تو آمدم
 افسوس
هنوز دوری دور از من ای امید محال
هنوز دوری آه از همیشه دورتری
همیشه اما در من کسی نوید دهد
 که می رسم به تو
 شاید هزارسال دگر
صدای قلب ترا
پشت آن حصار بلند
 همیشه می شنوم
 همیشه سوی تو می ایم
 همیشه در راهم
 همیشه می خواهم
 همیشه با توام ای جان
همیشه با من باش
همیشه اما
 هرگز مباش چشم به راه
همیشه پای بسی آرزو رسیده به سنگ
 همیشه خون کسی ریخته است بر درگاه                  فریدون    مشیری

 

ناگفتنی ولی خواندنی

از چه بگويم كه كلامم چو تصوير بي فروغ و سرد گذشته هائي نه چندان دور در امتداد سكوتي نقره فام بر استان فنا شدني غريبانه پاي بر زنجير است...
اه...من از چه بگويم...
از اسارت؟
از پنجره ي يخ بسته ي قهوه اي رنگي كه اميد باز شدنش را تنها در خواب دمان اشفته ي سپيده گاهان مي بينم...
يا از چشمان حلقه بسته بر حريم اشك كه سكوتشان به هر لحظه فريادي مي شود جاري بر جانم كه مي لرزاند و مي سرايد :
اگر خورشيد مرده است چرا مهتاب را به كيفرش قرامت مي كنيد اگر ژنجره های رو به تجلی همه در نیمه شب سگی دزدیده میشوند چرا دریچه را به مسلخ کاه شوم خورشید میبرید
 
نردبان را باید اویخت
به چنگال زشت دیوار حسرت
واز ان بالا رفت
 به بلندای حس زیبای شهوت
ودید زد نفرت خورشید را
که زیبا میسوزانند
صورت زیبای سفیدمعشوقه من را
 
 
 

 
 

ناکجااباد

خوشه اشک

قفسی باید ساخت
هرچه در دنیا گنجشک و قناری هست
با پرستوها
و کبوترها
همه را باید یکجا به قفس انداخت
روزگاری است که پرواز کبوترها
در فضا ممنوع است
که چرا
به حریم جت ها خصمانه تجاوز شده است
روزگاری است که خوبی خفته است
و بدی بیدار است
و هیاهوی قناری ها
خواب جت ها را آشفته است
غزل حافظ را می خواندم
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
تا به آنجا که وصیت می کرد
گر روی پک و مجرد چو مسیحا به فلک
از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو

فریدون مشیری

هميشه با تو


با تو بوده ام هميشه و در همه جا
با تو نفس كشيده ام ، با چشمان تو ديده ام
مرا از تو گريزي نيست . چنان كه جسم را از روح
و زمين را از آسمان ، و درخت را از آفتاب
تو دليل حيات من بوده و هستي
و چنان با اين دليل زيسته ام ، كه باور كردم
علت بودن من، تو هستي
پاسخ من به آغاز و پايان زندگي اين است!
((هميشه با تو))
پيغام دلنواز تو آمد به سوي ما
بوسيدمش به ديده گريان نهادمش
از ترس آنكه سيل سرشكم بشويدش
از ديده برگرفتم ،‌ وبر جان نهادمش

بياييم دوباره به زندگي برگرديم...

زندگي طغياني است بر تمام درهاي بسته و پاسداران بستگي .
هر لحظه اي كه در تسليم بگذرد لحظه ايست كه بيهودگي و مرگ را تعليم
مي دهد و گريختن ، تنها از احساسات كودكانه خبر مي دهد ،
اما تكرار در گريز " من " ، ثبات در عشق را اثبات مي كند...
من ايمان دارم كه عشق تنها وابستگي نيست ، انحلال كامل فرديت است در  جمع .
آن چه هر جدايي را تحمل پذير مي كند انديشه هاي پايان آن جدايي است .
زندگي ، تنها نفي مي كند و عشق بارورترين تمام ميوه ها ي زندگي است .
ما بايد بياموزيم كه محبت را از ميان ديوارهاي سنگي و نگاه هاي كينه توز
و از ميان لحظه هاي سلطه ديگران بگذرانيم .
نگذاريم كه خالي روزها و سنگيني شب ها در اعماق ما جايي از ياد نرفتن ، باز كند .
ما براي فروريختن آن چه كهنه است آفريده شديم .
در ما دميدند كه شور آفرين باشيم .
ما بايد ثابت كنيم كه دوباره مي توانيم ؛ مهر ، عشق و زندگي شادي آفرين بنا كنيم .
و به ياد بياوريم كه نياز ما به عشق ، نياز ما به تمام ذرات زندگي است ،
بياييم دوباره به زندگي برگرديم .... !!!! به معناي واقعي زندگي
* * *

لیاقت

امروز میخوام از خودم بنویسم نه ازتو نه از چشمانت نه تمام تقدست برای زیستن چون احساس میکنم خودمو گم کردم تو تمام این حرفهای قشنگ زیر اون لفاف زیبای حرفات  کاش میتونستم نگم اما نمیشه باید این افسار پاره بشه روزی باید میگفتم حالا وقتش رسیده حالا اون روزه همه هم میتونن اینو بخونن شاید فردا پشیمون بشم ولی میگم>          

                                               هیچ وقت لیاقت نگاه های منو نداشتی              

 

  

پدرم روزت مبارک

پدرم :

بهترین هدیه ات ـــ دستان گرمت ـــ را هیچگاه از من دریغ نکن .

شاید این نوشته کوچکترین هدیه ای بود که توانستم برایت اماده کنم ولی می خواهم بدانی:

                  تا اخرین نفس دوستت دارم

                                                          روزت مبارک

سلام همدم تنهایی های من ....

به دنیا امدی نازنین . حالا که امدی خدا هم خوشحال است . دیگر برای امدنت وقتش را نمی گیرم ....    

 

مهربانم....

تولدت هزاران بار مبارک