ناگفتنی ولی خواندنی
از چه بگويم كه كلامم چو تصوير بي فروغ و سرد گذشته هائي نه چندان دور در امتداد سكوتي نقره فام بر استان فنا شدني غريبانه پاي بر زنجير است...
اه...من از چه بگويم...
از اسارت؟
از پنجره ي يخ بسته ي قهوه اي رنگي كه اميد باز شدنش را تنها در خواب دمان اشفته ي سپيده گاهان مي بينم...
يا از چشمان حلقه بسته بر حريم اشك كه سكوتشان به هر لحظه فريادي مي شود جاري بر جانم كه مي لرزاند و مي سرايد :
اگر خورشيد مرده است چرا مهتاب را به كيفرش قرامت مي كنيد اگر ژنجره های رو به تجلی همه در نیمه شب سگی دزدیده میشوند چرا دریچه را به مسلخ کاه شوم خورشید میبرید
اه...من از چه بگويم...
از اسارت؟
از پنجره ي يخ بسته ي قهوه اي رنگي كه اميد باز شدنش را تنها در خواب دمان اشفته ي سپيده گاهان مي بينم...
يا از چشمان حلقه بسته بر حريم اشك كه سكوتشان به هر لحظه فريادي مي شود جاري بر جانم كه مي لرزاند و مي سرايد :
اگر خورشيد مرده است چرا مهتاب را به كيفرش قرامت مي كنيد اگر ژنجره های رو به تجلی همه در نیمه شب سگی دزدیده میشوند چرا دریچه را به مسلخ کاه شوم خورشید میبرید
نردبان را باید اویخت
به چنگال زشت دیوار حسرت
واز ان بالا رفت
به بلندای حس زیبای شهوت
ودید زد نفرت خورشید را
که زیبا میسوزانند
صورت زیبای سفیدمعشوقه من را

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد ۱۳۸۶ ساعت ۱۲ ب.ظ توسط محمد
|