تبليغاتX
دریچه
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است

اینجا رو خیلی دوس دارم چون کلی خاطره بامزه وقشنگ از این چشمه واون حوض دارم از شش سالگی تا الان که ۲۵ ساله شدم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

                 تصویر:دختر لر۳.JPG

   

دختر لر اولین فیلم ناطق فارسی همیشه اولین تجربه ها شیرین است عشق جعفر وگلنارهم شیرین بود .

عاشق شدن درمقابل دوربین و به طور غیر واقعی را درایران برای اولین بار روح انگیز سامی نژاد وعبد الحسین سپنتا تجربه كردند.(منظورم از در ایران از لحاظ موقعیت مكانی نیست چون فیلم درهندوستان ساخته شده)

بعد از انها هزاران نفر درمقابل دوربین ها مختلف در ایران به طور غیر واقعی عاشق شدند ونقش های عاشقانه بازی كردند. ولی اولین تجربه از همه جذاب تر وشیریتن تر بود

نكته ی جالب در این فیلم این است كه نقش اول این فیلم یعنی نقش جعفر را خود نویسنده(عبد الحسین سپنتا) بازی كرده است.

سپنتا چهارم خرداد ماه سال 1286 شمسی در تهران متولد شد و به ترتیب دانش آموخته مدرسه سن لویی، مدرسه زرتشتیان تهران، استیورت تهران، استیورت مموریال كالج اصفهان و كالج آمریكایی تهران شد

وی فعالیت خود ر با روزنامه نگاری اغاز واولین روزنامه اش رادر سال 1307 با عنوان" دورنمای ایران" در بمیئی منتشر كرد.

‪ . او فعالیت هنری را از زمان تحصیل در مدرسه زرتشتیان با تئاتر،زیر نظر فردریك تالبرگ شروع كرد وسال 1312 با نگارش فیلنامه فیلم "دختر لر"سینما را

تجربه كرد.

ترجمه متون، انتشار هفته نامه‌های مختلف و ساخت فیلم‌های مستند از جمله تجربیات جنبی سپنتا است. او را از نام آوران سینمای ایران می‌دانند كه در سال 1348 در اصفهان در گذشت .

. . .اردشیر ایرانی كارگردان این فیلم بعد از این فیلم تجربه ی تهیه كنندگی درفیلم هاییی چون شیرین وفرهاد وفردوسی را دارد.و ان ها را با همراهی عبد الحسین سپنتا به عنوان كارگردان و فیلمنامه نویس تهیه كرده است.

واما درمورد صاحب نقش گلنار ینی روح انگیز سامی نژاد اولین بازیگر زن ایرانی اولین زن ایرانی ای كه توانست نقش بازی كند وجلوی دوربین برود.

دختر لر دختری كه اصلا لر نبود. سامی نژاد در سوم تیرماه سال 1295در بم متولد شد . نام اصلی او صدیقه میباشد. او در فیلم دیگری به نام شیرین وفرهاد در سال 1312 بار دیگر با سپنتا همكاری كرده است .

 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

این هم یک نوع از پوشش لباس محلی دختردهدشتی(لر)

دختر بویراحمدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

بي تو اين عاشق قايقي تنهاست
آخرين آی بانو سايه را بشكن

سایه را بشکن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

 روزگار سختی است ...........!

 آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران !

 جوی های روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف !

 خورشيد گرم است و سوزان .. ماه بی خيال و فروزان !

 می دانم . من می دانم . تو هم می دانی ... همه می دانند ... روزگار عجيبی است !

 انسانها در ميان خرابه هايی که زيبايشان می نامند می زیند و به آن عشق می ورزند .

 و اينچنين بر حقارت خود دامن می زنند ...

 و من به دور از هياهوی آدمک های دل خوش ... همچنان در خود فرو می روم .

 هر چه بيشتر در ميانشان می زيم دورتر می شوم و غربيه تر ! 

 آری ... معصوميت كودكيهايم گم شده است ،

 اما من هنوز هم همان كودك عاشقم  و ساده دل !

 و همچنان در انتظار ،

 در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقی ،

 كه مرا از خود و خويشتن ها برهاند  و به سر منشا خود بازگرداند .

 و  رسیدن به خدایی که در این نزدیکیست ...

 من اينجا تنها ماندم ،

 خدایا مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار ،

 مرا به باد های تندِ رهاکننده ی گويا ...  مرا تا هميشه به باران شوينده بسپار .

 پروردگارا ، انتظار سخت ترين مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای !

 مرا ...... ببـــــــر .  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

گل سرخي براي محبوبم
 
" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد  وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
 
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد. 

برگرفته از وبلاگ دوست نازنینم :http://parastoo-love.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

روزي خورشيد و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به دیگری ابراز برتري ميكرد، باد به خورشيد مي گفت كه من از تو قويتر هستم، خورشيد هم ادعا ميكرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بياييم امتحان كنيم، خب حالا چه طوري؟
ديدند مردي در حال عبور بود كه كتي به تن داشت. باد گفت كه من ميتوانم كت آن مرد را از تنش در بياورم، خورشيد گفت پس شروع كن. باد وزيد و وزيد، با تمام قدرتي كه داشت به زير كت اين مرد مي كوبيد، در اين هنگام مرد كه ديد نزديك است كتش را از دست بدهد، دكمه هاي آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبيد.

باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بيرون بياورد و با خستگي تمام رو به خورشيد كرد و گفت: عجب آدم سرسختي بود، هر چه تلاش كردم موفق نشدم، مطمئن هستم كه تو هم نمي تواني.
خورشيد گفت تلاشم را مي كنم و شروع كرد به تابيدن، پرتوهاي پر مهرش را بر سر مرد باريد و او را گرم كرد.

مرد كه تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعي در حفظ كت خود داشت ديد كه ناگهان هوا تغيير كرده و با تعجب به خورشيد نگريست، ديد از آن باد خبري نيست، احساس آرامش و امنيت كرد.

با تابش مدام و پر مهر خورشيد او نيز گرم شد و ديد كه ديگر نيازي به اينكه كت را به تن داشته باشد نيست بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذيت او مي شود. به آرامي كت را از تن بدر آورد و به روي دستانش قرار داد.
باد سر به زير انداخت و فهميد كه خورشيد پر عشق و محبت كه بي منت به ديگران پرتوهاي خويش را مي بخشد بسيار از او كه مي خواست به زور كاري را به انجام برساند قويتر است.


باز هم عشق بی منت ( برتر ) است 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

خدايا!
من هر روز گناه کارت را ببخش
خدايا چطور بر من خشم نمي گيري؟ صبر تو کاسه صبر مرا لبريز کرد!
خشم تو در کجاي اين عالم خاکي پنهان شده؟
خدايا!ياد زيبايت را از خاطرم مگير
عشق عالم گيرت را از اين بنده حقيرت دريغ نکن
خدايا! شرمم مي آيد که مرا مي خواني و من رو بر مي گردانم
خدايا! شرمم مي  آيد که پاکي را از ياد برده ام
خدايا! شرمم مي آيد که عشق تو فراموشم شده
خدايا! يادت را از خاطرم دور مکن
مي دانم که مستي ام و هشياريم از اراده توست،مي دانم که خواب و بيداريم از اراده توست
مهري که بر گوش و چشمم زدي باز کن
دلم بسته تر از هر روز، غرق در دنياي هوس، عشق تو را به ياد نمي آورد
مي دانم که اينجايي، مي دانم که دوستم داري
مي دانم که نزديک تري به من، از خودم
خدايا پرده از رويم بردار تا عشقت وجودم را شعله ور کند
دلم طاقت دوري از تو را ندارد، خدايا می دانم که مرا نگاه میکی! توانم بده تا نگاهت کنم
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

 

لحظه اكنون ،

تنها لحظه ايست ،

كه ما براي زيستن در اختيار داريم

هر گامي كه بر مي داريم ،

هر نفسي كه مي كشيم ،

مي تواند سرشار از آرامش ، شادماني و وجد باشد.

تنها كافيست كه در لحظه اكنون بيدار و زنده باشيم.

 

شما به تماشاگه رازهاي شگفت زندگي دعوت شده ايد ،بنابراين ،درنگ كنيد و به تماشا بايستيد.

براي ديدن زندگي ،بايد در زندگي حاضر بود.

 

دريا ، درياست.

زيرا ظرفيتي دريايي دارد.

درنگ كنيم ،

دل دريايي خويش را ببينيم و دريا شويم.

 

 

با دم خويش ، بدنم را آرام مي سازم ،

با بازدم خويش لبخند مي زنم.

در لحظه اكنون ساكن مي شوم ،

و مي دانم كه اين لحظه ،

لحظه اي است گرم و شگفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

      بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
          همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
       شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
        شدم آن عاشق ديوانه که بودم
         در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
          باغ صد خاطره خنديد

       عطر صد خاطره پيچيد
  يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم
  پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتی از اين عشق حذر کن
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن
آب آيينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به سنگ زدی من نرميدم نگسستم
بازگفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم
پای دردامن اندوه کشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

فریدون مشیری


ای امید نا امیدی های من

بر تن خورشید می پیچد به ناز
 چادر نیلوفری رنگ غروب
تک درختی خشک در پهنای دشت
تشنه می ماند در این تنگ غروب
از کبود آسمان های روشنی
می گریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
می چکد از ابرها باران نور
می گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ می گیرد به بر
باد وحشی می دود در کوچه ها
تیرگی سر می شکد از بام و در
شهر می خوابد به لالای سکوت
اختران نجوا کنان بر بام شب
نرم نرمک باده مهتاب را
ماه می ریزد درون جام شب
نیمه شب ابری به پهنای سپهر
می رسد از راه و می تازد به ماه
جغد می خندد به روی کاج پیر
شاعری می ماند و شامی سیاه
 دردل تاریک این شب های سرد
ای امید نا امیدی های من
برق چشمان تو همچون آفتاب
می درخشد بر رخ فردای من
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

غبار بیابان

بیابان تا بیابان در غبار است
چراغ چشم ها در انتظار است
بار هر بیابان را سواری است
غبار این بیابان بی سوار است

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

کاش همتون مثله این دختر عرضه داشتین فقط ناز وغروعشوه بلد نبودید

یه کم عرضه بابا همش که نباید ما جون بکنیم

پس شما چی.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

آمدنت را خوب يادم نيست.بي صدا آمدي بي آنکه من بدانم

 و بي اجازه ماندي بي آنکه من بخواهم! اما اکنون که

 با ذره ذره ي وجودم ماندنت را تمنا مي کنم قصد سفر

 داري؟ تو اي مهمان ناخوانده ي قلبم بمان با من که

 ماندنت را سخت دوست دارم

دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام
 
در بیهودگی انتظار پیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام
 
چه خوانا دوری ات را بر سر در خانه نوشته اند و من در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام
 
چه بسیار است دورویی ها ،فراموش کردن ها و گسستن ها و من در این همهمه چه صادقانه مانده ام
 
رفیقان همه با نارفیقی خود رفتند من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام
 
خاستگاه من کجاست که من آنجا قنودن خواهم من در پیمودن راه چه عاجزانه مانده ام
 
تنها در میان تنها چه عاشقانه مانده ام
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

شبي از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لهجه گلهای  صدا کردم

 تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

پس از جستجو در كوچه هاي آبي احساس، تو را ازبين گلهايي

كه در تنهايي ام روييده بود با احساس جدا كردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

فريب ما مخور آقا دروغ ميگیم

به جان حضرت زهرا دروغ ميگیم

 

چه ناله اي؟ چه فراقي؟ چه درد هجراني؟

نيا! نيا! گل طاها دروغ ميگیم

 

زبان سخن ز تو گويد ولي براي مقام

به پيش چشم خدا هم دروغ ميگیم

 

كدام ناله غربت؟ كدام درد فراق؟

قسم به ام ابيها دروغ ميگیم

 

خلاصه اي گل نرگس! كسي به فكر تو نيست

و ما به وسعت دريا دروغ ميگیم

 

 

 

درست جمعه ها قلبم از فراقت مثل لاله ای که زیر پا له شده بیقراری میکنه

وقتی غروب میشه و میبینه که این هفته هم تموم شد و نیومدی دلم انقد تنگ میشه واست که میخواد قفس سینه رو بشکافه و لب باز کنه و بگه که چقد دوست داره بگه که بامرام بازکه نیومدی بگه که بازم باید صبر کنم؟

.

.

.

بگه که این دله و این دیگه دل نیست

بگه که این دیگه دل نمیشه

این دل ما.. دل نمیشه

 دلم تنگه

 

امضا: یک دروغگو!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

هر دو شناوریم در امواج تقدیر

اما آیا چنین همسان و همراه

کاش می دانستم

کاش این همه فاصله نبود

باید لحظه ای کنار صخره ای بایستیم

آن زمان آبشارمان را خواهیم یافت

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

وروزگارم را به یغما بردن آنان که ندانسته مرا محکوم به آب کردن یخ های راستگوی کردن .

پرنده را در آسمان باید دید

موج را باید شکست

با آن به بیکران ها باید رفت

آورد زن خوش صورت دریا را

آن که عشق را هبه خدا می داند

وخود را هبه من.

.Free Wallpaper

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

گفتگوی من و نازی زیر چتر

نازی : بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه
می گم که خلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه
 و قشنگتر اینه که
 یادگرفته گوجه را
 تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره
راسی راسی ؟ یه روزی
 اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه
 اون وقت بشر چکار کنه ؟
 من : هیچی نازی
دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوریم
 وقتی آهنا همه تموم بشه
 اون وقت بشر
لباسارو می کنه و با هلهله
از روی آتیش می پره
نازی : دوربین لوبیتل مهریه مو
اگه با هم بخوریم
 هلهله های من وتو
 چطوری ثبت می شه
 من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش می کنند
عکسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه
نازی : رنگی یا سیاه سفید ؟
من : من سیاه و تو سفید
 نازی : آتیش چی ؟ تو آبا خاموش نمی شن آتیشا
من : نمی دونم والله
چتر رو بدش به من
نازی : اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزیز دل من ‚ آدم بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

دروغ

 

روزي دروغ به حقيقت گفت : ميل داري با هم شنا کنيم ؟ حقيقت ساده لوح

پذيرفت و گول او را خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند . حقيقت لباسش را در

 آورد .

 دروغ حيله گر فوراً لباسهاي او را پوشيد . از

آن روز به بعد هميشه حقيقت عريان و زشت است و دروغ در لباس حقيقت زيبا و

 فريبنده ...!

در چشمانت گم می شوم وقتی مرا نگاه می کنی به تن عریان تو میان گلبرگ و نسیم غرق می شوم

و چشمان تو هر گاه از من خسته می شود نگاهش را می دزد قلبم در نگاهت جا می ماند

و من در حسرت چشمان تو می سوزم

                                                            کاش دنیا چشمان تو بود.......

 این شعر و خیلی دوست دارم چون تو برام فرستاده بودی

خیلی بهت احتیاج دارم و تو نیستی ومن بازم تنهام کاش اون روز دلت رو نمی شکستم ازت معذرت می خوام

و دست تو پس نمی زدم عذاب وجدان داره منو خفه می کنه که چرا این کارو کردم

کاش می شد زمان رو به عقب برگردونم و.................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

تنهام خیلی ...سکوت....خفقان....احساس میکنم خیلی دلم پر....باز هم تنهام...حوصله ندارم ...فقط سکوت....بی هدف ..انتظار...دوست دارم فقط یه گوشه بشینم.. حرفی ندارم...یه حس عجیب تو دلم ریشه کرده ... ریشهاش تموم دلمو پر کرده....دارم خفه میشم ..بدجوری هم..کسی نیست ...تنهای تنهام...خودم هستم و دل تنهام....ناراحت بیخیالم....نمی دونم ....چی شده.. راست میگن دل آدم با عشق جون میگیره...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

ترک برداشته خاطره هایم روزهایم شب هایم که آیا به راستی به دنبال کدامین حقیقتم یا ما وهمی بیش نیستیم وهویت وجودیمان تنهای تخیلی فانتزی وزیبا از یک ذهن شکست خورده است به راستی چه زیبا بود اگر همش زایده ذهنش بودیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمد  |